خاطرات بامزه نیمه خصوصی!

خاطرات بامزه نیمه خصوصی!

خیلی‌ از ماها در زندگی‌هامون، خاطرات جالبی داریم که با یادآوری اون، حسابی حال‌مون خوب می‌شه! خاطراتی که هیچ‌وقت از ذهن‌مون بیرون نمی‌ره! گشتی در دنیای مجازی زدیم و چند خاطره جالب را انتخاب کردیم. شاید نویسندگان آن هم خوشحال شوند که این خاطرات به شکل مکتوب چاپ شده است… ما نام این خاطره‌ها را گذاشتیم خاطرات بامزه نیمه‌خصوصی!
نامرد چایی شب خواستگاری را نخورد!

روز خواستگاری جلوی مامان، بابام یه کلمه هم حرف نزد. این بشر از بس سیاست داره! هی بابام گفت آقا شما قبول می‌کنی این مهریه رو و آقا داماد هی نگاه‌ نگاه می‌کرد فقط، منم هر هر می‌خندیدم! بعد بابام گفت بچه‌ها برن حرفاشونو بزنن و آخرش اضافه کرد هر چند میدونم همه حرفاشونو قبلا زدن! بعد منو اون رفتیم بحرفیم. اون آیفونشو درآورد شروع کردیم اون بازیه رو آورد که یه گربه هست می‌زنی تو سرش صدا میده یا حرفاتو تکرار می‌کنه! اونقدر زدم تو سرش حال داد! بعد رفتیم سراغ یه بازیه دیگه. بعدم کلی عکس و فیلم گرفتیم از هم دوتایی در حین شوخی‌های مسخره! بعد هی نشسته بودیم یهو مامانم در زد گفت: نمی‌خواهید بیایید؟! منم گفتم: «مامان فکر کردم باید بیاید دنبال مون؟» یعنی مامانم از بس لبش رو گزیده بود که کبود بود!

آخی یادش بخیر اون شب چقققققققدر خوش گذشت، اینو یادم رفت بگم قرار بود روز خواستگاری من چایی رو بریزم روش یکم بخندیم! اما نامرد هر چی بهش تعارف کردم هی از دور می‌گفت نه میل ندارم! هی من تعارف می‌کردم و مامان بابای خودش و من می‌گفتن بردار این چایی خوردن داره اون برنداشت نامردخان! (آتنا)
گران ترین بوق دنیا

دو سه ماهی بود نامزد کرده بودم، نامزدم از اونایی بود که بهش گفته بودن بیا، یه وقت شوهرت رو ازت ندزدن! اونم دم به ساعت زنگ می‌زد چک می‌کرد من کجام، با کی‌ام؟ کی رفتم؟ کی اومدم؟ حالا بعضی وقتا اینارو زیرپوستی می‌پرسید. من هم می‌دونستم منظورش چیه، ولی خب دوران نامزدبازی بود و نازش رو می‌خریدم. پشت فرمون بودم داشتم از یه کوچه تنگ رد می‌شدم که یهو یه ماشین از پارکینگ اومد بیرون، مجبور شدم وایستم تا اون بره (چون ماشینش نصف کوچه رو گرفته بود). رانندش یه دختره بود پیاده شد از ماشین که بره درِ پارکینگ رو ببنده، منم منتظر بودم که بیاد بشینه تو ماشین راه بیفته، منم حرکت کنم. هیچ رقمه راه نمی‌داد کوچه. یهو دیدم نامزدم داره زنگ میزنه! گوشیو برداشتم گفتم جانم؟ گفت کجایی؟؟ گفتم تو خیابون… گفت دروغ می‌گی! پس چرا صدای خیابون نمیاد؟ یه بوق بزن ببینم؟ منم واسه اینکه پروژه نشه یه بوق زدم، یهو دختر راننده اون ماشین که از پارکینگ اومده بود بیرون داد زد که:

-یه دقیقه صبر کن شازده، الان در رو می‌بندم میام…

نامزدم گفت: جانم؟؟ صدای کی بود؟! درِ کجا رو ببنده؟ تو که گفتی تو خیابونم؟! زود باش بگو! یعنی افتادم به شکر خوری! حالا هر چی من قسم می‌خورم فایده نداره. داشتم التماسش می‌کردم که دختره سوار ماشین شد و رفت. حالا شاهد هم نداشتم! هیچی دیگه با بدبختی و یه کادو قلمبه همه چیز رو کمی درست کردم!
نفرین می کنم اگه به بابام بگید!

کنکور رو خراب کردم شدید، یعنی رتبه‌ام جوری شد که به قول خواهرم، اگه بابت هر رقمش یه صد تومنی میدادن میلیونر می‌شدم! بابام که فهمید هی رد می‌شد یه لگدی می‌زد بهم! عین یه گونی کاه که وسط انبار افتاده باشه. اوضاعم خیلی خراب شده بود، مامانم بهم می‌گفت تو لکه ننگ خانواده ‌‌مایی! یه جوری باهام برخورد می‌کردن انگار همه عمه‌ها و عموهام دکترای فیزیک هسته‌ای دارن! دو سه هفته‌ای طول کشید یه خرده آتیششون کند شد! یعنی برخوردشون اونقد بد بود که وقتی آقای همساده حرف می‌زد، من احساس می‌کردم داره حرفای منو می‌زنه! خلاصه تصمیم گرفتم یه آبروداری بکنم! یعنی به قول خواهرم اعاده حیثیت! خوب نشستم فکرامو رو هم گذاشتم بعد یه برنامه تغییر صدا دانلود کردم که صدامو تغییر بدم و باهاش صدای مجری رادیو رو در بیارم. خلاصه سوالا ‌رو با صدای اون مجری پرسیدم، بعد خودم جواب سوالاشو با صدای خودم دادم. یعنی با خودم مصاحبه کردم! گفت‌وگو! سوالا هم در مورد این بود که مثلا من یه اختراع مهم کردم… خلاصه این فایل آماده شد و ریختم رو گوشیم. یه روز سر ناهار که هنوز به من نون خشکه می‌دادن، عین برده‌ها و هیشکی تحویلم نمی‌گرفت، خیلی آروم و مظلوم گفتم:

-از رادیو باهام مصاحبه کردن، ساعت ۴ پخش می‌شه!

بابام هنگ کرد، مامانم گفت:

– باز چیکار کردی ذلیل مرده؟ واسه اون موهای سیخ سیخی گرفتنت؟

نفرین می‌کنم کسی رو که بره به بابام جریان رو بگه!
مغز داماد رو له کردن!

ماجرا مربوط به دخترعموهای شیطون منه، «نگار و ندا.» دوتا خواهر دوقلو هستن که حتی گاهی پدرشون هم اونا رو تشخیص نمی‌ده از هم! یه روز که قرار بوده برای نگار خانم خواستگار بیاد، اینا لباسای یک شکل می‌پوشن می‌رن بیرون، بیچاره آقا داماد که تا این موقع نمی‌دونسته نگار خانم دوتاست از ترس رنگ و روش سفید می‌شه و موقع تحویل گل اونقدر دستپاچه بوده که چند بار گل رو می‌بره سمت جفت‌شون آخرم میدنش دست مادرش. موقع صحبت کردن هم همه قاطی می‌کردن که سوال رو باید از کدوم یکی بپرسن؟! خلاصه اون شب این دوتا خواهر کاری کردن که مغز همه هنگ کنه، آخر شب هم آقا داماد بجای نگار از ندا خداحافظی می کنه!
افسرده دزد!

از یک دکتر روان‌شناس که سال‌های زیادی را صرف معالجه افراد افسرده کرده بود پرسیدند: در طول این سال‌ها که بیماران افسرده به شما مراجعه کرده‌اند، تا حالا شده با بیمار عجیبی هم روبه‌رو شده باشید؟

جواب داد: بله! یکی از عجیب‌ترین خاطراتم در پارک اتفاق افتاد. قضیه از این قرار است که یک روز تعطیل، در پارک نشسته بودم و روزنامه می‌خواندم. هوا آفتابی و دلپذیر بود در همین وقت، شخصی نزیک شد و گفت سلام آقای دکتر! جواب سلامش را دادم و گفتم: فرمایش؟

گفت راستش من تعریف شما را از دیگران شنیده‌ام و می‌دانم که داروی ضدافسردگی پیش شماست، مدت‌ها بود که می‌خواستم به شما مراجعه کنم و از شما کمک بخواهم، اما حقیقتش را بخواهید سرم شلوغ است و وقت چندانی ندارم. الان هم به صورت اتفاقی، شما را دیدم.»

پرسیدم مشکل‌تان چیست؟

گفت: «راستش زندگی برایم تلخ شده. روحیه‌ام خراب است. مدت‌هاست که یک دل سیر نخندیده‌ام. شادی، با دل من قهر کرده است.»

من که همیشه از گفت‌وگو با بیمارانم لذت می‌بردم، روزنامه را کنار گذاشتم و گفتم آیا سعی کرده‌اید شاد باشید و نتوانسته‌اید؟

-بله آقای دکتر! همیشه دنبال شادی و شادکامی هستم، اما انگار شادی، از من فرار می‌کند.

به چهره جوان مرد نگاه کردم و گفتم: ازدواج کرده‌اید؟

-بله آقای دکتر! ازدواج کرده‌ام؛ اما هر دوبارش به طلاق منجر شده.

-آیا با دوستان خود به مسافرت و تفریح می‌روید؟

-بله آقای دکتر! چند بار با دوستانم به سفر رفته‌ام؛ اما در سفر، کسل بودم و گاهی اوقات تلخی هم کرده‌ام. به همین خاطر، سفر برای دوستانم زهرمار شده و دیگر حاضر نیستند با من به سفر بروند.

-آیا سعی کرده‌اید خودتان را با کتاب و مطالعه سرگرم کنید؟

-بله، گاهی کتاب می‌خوانم! اما هر بار که کتاب را تمام می‌کنم، غم عمیقی وجودم را پر می‌کند و به گریه می‌افتم.

-به دیدن فیلم‌های کمدی علاقه‌ای دارید؟ این جور فیلم‌ها را پیگیری می‌کنید؟

-راستش من خودم کمدین هستم و نمایش نامه‌های کمدی اجرا می‌کنم. مردم هم با دیدن بازی‌های من، حسابی می‌خندند، اما خودم از بازی‌های خودم و کمدین‌های دیگر، هیچ لذتی نمی‌برم.

-ورزش می‌کنید؟

به پیاده‌روی خیلی علاقه دارم؛ اما همیشه در طول پیاده‌روی، به فکر بدبختی‌ها و قرض و قوله‌هایم هستم.

خلاصه، نزدیک دو ساعت، من و آن مرد، با هم حرف زدیم. من هم تا جایی که می‌توانستم، راهنمایی‌اش کردم. آن مرد با شنیدن راهنمایی‌هایم، حسابی خوشحال شد. بلند شد، مرا در آغوش گرفت و شروع کرد به بوسیدن و تشکر کردن بعد هم خداحافظی کرد و رفت.

صحبت‌های آقای دکتر که به اینجا رسید افراد پرسیدند: «خب! این کجایش عجیب بود!»

آقای دکتر گفت: «عجیب این‌جا بود که وقتی می‌خواستم به خانه برگردم، دست کردم توی جیبم، دیدم طرف، جیبم رو زده!»

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *